دست نوشته های علی عبدال زاده
نوشتن یعنی دغدغه . یعنی سکوت نکردن . می نویسم تا وقتی که نانوشته ای باشد
نمازم که تمام می شود،کیفم را به دوشم می اندازم و میان باد و خاک ، به طرف سالن حسابی حرکت می کنم . به کلاس می رسم . در را باز می کنم . سه دختر گوشه ی کلاس نشسته اند و با وارد شدن من بلند بلند می خندند . برای یک لحظه فکر می کنم به ماسکم و موهای بهم ریخته ام از باد و خاک خندیده اند . اما چند لحظه که می گذرد متوجه می شوم که با هم شوخی می کنند و بلند بلند می خندند . جزوه ام را باز می کنم و مباحث جلسه ی پیش را مرور می کنم .اما سرو صدای آنها نمی گذارد . کیفم را بر می دارم و به طرف سالن مطالعه می روم . در سالن مهر وموم است . گویا نمازشان به درازا کشیده است . دوباره به کلاس بر می گردم و منتظر استاد می نشینم . بعد از نیم ساعت یکی از بچه ها در کلاس را باز می کند و در حالی که گل از گلش شکفته است سرش را تا نیمه داخل کلاس می آورد و می گوید : -« کلاس تشکیل نمی شه . تو بُرد زدن » بچه ها که انگار منتظر همچین لحظه ای بوده اند ، در عرض کمتر از یک دقیقه کلاس را خالی می کنند . دفتر و وسایلم را جمع می کنم و با عصبانیتی که چهره ام را در هم و بر هم کرده است به طرف اطاق مدیر گروه ریاضی حرکت می کنم تا گزارش این تخلف را به او بدهم . این سومین جلسه ای است که کلاس ریاضی 2 تشکیل نمی شود . حسرت پول های بی زبانی را می خورم که مثل نمک به پای این دانشگاه ریخته ام . بوی آب می آید . و صدای آبی که در دلش تکان می خورد . اگر چه پدرش نگذاشت . اما همیشه باد موافق نمی وزد . بعضی می گویند شانس .عده ای سرنوشت . تک و توکی هم حکمت و قضا و قدر . بگذریم . نه بوی آب و نه بوی دود و نه قصه ای به قدمت هزار و اندی سال ، هیچ یک فراموش نمی شوند . حتی اگر شانسی باشد یا سرنوشت . یا قضا و قدر .
سه چهار هفته ای می شود که دست به قلم نبرده ام . چند باری حس نوشتن به سراغم آمد ، اما ترسی ناخودآگاه ، من را از نوشتن باز می داشت . از جلسه ی نقد داستان نگار به بعد تا امروز .
اصلا تقصیر آقای بقایی هست . تعریف هایش از داستان نگار و تمجید هایش از پیشرفتم ، جان قلمم را سترد و شجاعت نوشتنم را گرفت .
اتفاقات متنوع و قابل ذکری در این مدت اتفاق افتاد که جان مایه های مناسبی برای نوشتن داشتند .
انتخاباتی که راجع به آن ، خیلی حرف برای گفتن داشتم . پستی که نوشتم به اسم « بدبخت شدیم» . اما بعد از چند ساعت با تذکر آقای بقایی آن را پاک کردم. به نظر ایشان ، یک نویسنده نباید نسبت به مسائل قومی و طایفه ای ، دیدگاهی تند و زننده داشته باشد . و چون چاشنی نوشته ی من کمی تند و زیاد بود ، ممکن بود به تریج قبای بعضی ها بر بخورد . و دو سه داستانی که در سرچشمه ی ذهنم آماسیدن. هرچند به مرز پختگی رسیدند ولی داستان نشدند و در همان سوژگی خود دست و پا زدند .
امروز نگاهی به کتابخانه ام انداختم . سه قفسه ، که طول هر کدام حدود یک متر است . کتابخانه ای که سرریز کرده است و کتاب های ریز و درشتی که روی میز تحریرم آماده شده اند تا خود را میان کتاب های دیگر جا کنند . مجبور می شوم که دو قفسه از کتاب ها را خالی کنم تا جا برای کتاب های جدید باز شود . آنهایی را که کمتر سراغشان می روم ، گلچین می کنم و گوشه ی اتاقم می چینم . تا کتابخانه ی بزرگتری را که پدرم قولش را به من داده جایگزین این یکی کنم .
وقتی کتاب ها را بر اساس محتوا و نویسنده کنار هم ردیف کردم ، کمی دورتر می روم و نگاهی از سر شوق به آن می اندازم . و لبخندی از سر رضایت کنج لبم می نشیند .
احوالاتی که دلم می خواست راجع به آنها بنویسم :
تهران ، مصلی ، نمایشگاه کتاب ، سالن ناشران عمومی ، زیرزمین .
حسادتم گل می کند . حرصم می گیرد . ازوجود همچین فضایی و دور بودنم از آن تاکنون . از غرفه های پر از کتاب . از شوق و اشتیاق افرادی که در راهروها قدم نمی زنند بلکه مثل من پرواز می کنند .
دلم می خواهد آنقدر کتاب بخرم که نه توان حملش را داشته باشم و نه پول پرداختش را .
از این که بن کتاب به من نرسیده ناراحت نیستم . از این که باید عجله کنم و تمام خرید هایم را در یک روز انجام بدهم عصبانی نیستم . از این که ممکن است به اتوبوس نرسم .
حرصم می گیرد از حرف های علی . رفیق روزهای ابتدایی ، که در تهران درس می خواند .وقتی دست های پر از کتابم را می بیند که به زور آن ها را حمل می کنم . یکریز مسخره می کند و دم از عقلی می زند که معتقد است من ندارم . از نظر او ، خریدن دویست هزار تومن کتاب ، دلیلی قاطع بر نقصان عقل و کمال من است . بر اساس توجیهات او ، کتاب داستان و شعر چه دخلی دارد به یک دانشجوی کارشناسی مکانیک .
می گوید از پول زیادی و وقت مفت داشتن است .
وقتی می گویم که من داستان نویسی کار می کنم و می خواهم یک نویسنده شوم از خنده منفجر می شود و صدای قهقه اش به آسمان می رود . با پوزخند می گوید:
-آخه قیافت به نویسنده ها می خوره ؟
منم با خنده می گویم :
- وقتی التماس کردی واسه یه امضا و بهت ندادم ، پشیمون می شی از این خنده ها .
و هر دو با هم می خندیم
ماسک سفیدی که به دهان گذاشته ام ، تا زیر چشم هایم را پوشانده است . عرق تمام بدنم را خیس کرده است . هوا شرجی و مرطوب است . روی پل جدید ایستاده ام . با این که فاصله اش تا پل قدیم یک کیلومتر نیست ولی با چشم دیده نمی شود . سایه ای از پل، میان هاله ای از غبار کم و بیش دیده می شود .چند بار سرفه می کنم . به طرف تاکسی های دانشگاه می روم .
هیچ کس ماسک نزده است . خیلی عادی و راحت رفتار می کنند . برای لحظه ای تصمیم می گیرم تا ماسک را از صورتم بردارم. ولی شدت خاک و سرفه های پی در پی مانع می شود .
در حالی که شیشه ی ادکلن را به لباسم خالی می کنم تا از بوی عرق داخل تاکسی خلاص شوم ، صدای بوق ماشین و صدای راننده به فوش بلند می شود . موتوری که بی مهابا از خیابان گذشته است ، دستش را به نشانه ی اعتراض بلند می کند و وقتی از کنار تاکسی عبور می کند ، فوش رکیکی به راننده می دهدو می گذرد . راننده هم به سرعت بر روی ترمز می کوبد و از ماشین پیاده می شود و با فوش و ناسزا از او می خواهد که برگردد تا مرد بودن خودش را به او ثابت کند . از فوش بدم می آید . از این که برای هر چیز کوچکی به یکدیگر فوش می دهند متنفرم.
دم در ورودی مسجد دانشگاه ایستاده ام . بوی بد جوراب حالم را بهم می زند . برای یک لحظه تصمیم می گیرم که برگردم و نمازم را بعد از کلاس بخوانم ولی زیر لب شیطان را لعن می کنم و داخل می شوم .
25/1/90
برچسبها: ببار ای آسمون ببار
ناگهان یکی فریاد زد ، علی را بردند
برچسبها: فاطمیه
| Design By : Pichak |

